تبليغاتX
FOREVER AUTUMN
Time stands still with you
 

یاداشت های بی ربط بازگشت.....

Regreso a la vida

 

غروب دلگیر جمعه بود و تصمیم به بازگشت توی دل بیقرارم.بازگشت به زندگی.باد گویی می خواست به یادآورنده صحنه های نامه در آغوش باد Savatage باشد.اما هنوز هم با خودم مشکلی دارم که از شرح آن عاجزم.انبوه فاحشه ها مثل گذشته های پیش از امروز دارند از هالیوود برای مردم دست تکان می دهند و ما داریم اینجا از آشغالها و ته مانده کرک و اسمک و خودفروشان انها روزگار می گذرانیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.جسم خاکیم فقط می خواهد قطره ای اشک در چشمانت باشد و تو ایمن در نوری که لحظه ایست احاطه ام کرده دختر رویاهایم هستی.

نگاهی انداختم به زمینی که سنگهای سفید و سیاه آن شده بودند شناسنامه آدمها .

کلاغ از روی درخت پیر خشک پرواز کرد تا شاید بتواند زندگی کند آن هم بهتر از حال حاضرش.کلاغ منتظر تیر شکارچی بود اما شکارچی کلاغ به چه کارش می آمد!کلاغ خودکشی کرد:دار!...دار!....دار!

کلاغ وقتی مرد رو به قبله خوابانده نشد چون متهم بود به سیاه بودن،شوم بودن،به شریک شیطان بودن،به خود شیطان بودن،مروارید چشمهایش را کسی خریدار نبود جز خدا(شاید...)

دورترین نقطه از روی صندلی گوشه اتق قدیمی چشمهای تو بود.زمین خسته شده بود از این همه چرخیدن زیر سقف آسمان تصنعی من.یک دقیقه فریاد بی امان برای همه آنهایی که رفته اند.

حالا امروز بعد یکسال و چند ماه از زمستان سرد و تاریک دو سال پیش فهمیدم سیبی میان آسمان و زمین دلم آویزان مانده است برای عشق تو....

بلند بالا

با قامتی بلندتر از ابتدای تابستان

با گیسوی افشان در دست بادها

گوی سبقت ربوده از یلدا

بلند بانو با چشم جاودانه خود در من نگاه کن

شعری که بی نشان توباشد نگفتنیست.....

....نمی دانم تو قصه ارسلان را می دانی؟

تو درست مثل ارسلان می جنگی

او با شمشیر تو با خمپاره

او در افسانه ها ،تو افسانه وار

و تو درست روبروی قلعه سنگباران با دیو و دد طرفی...

ارسلان را سنگباران کردند و ترا بمباران...

طلسم،طلسم شکستنیست

مثل شیشه عمر دیو

مثل زنجیر کهنه و فرسوده

و مثل هزجیز ترد و خشک و شکننده

ارسلان عاشق بود،عاشق فرخ لقا

تو می جنگی و قلعه سنگباران گشوده خواهد شد...

 

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 A Little Too Far


Look at me
And all the things we'd said we'd be
We'd beat the house
We'd push the odds
We'd take it all we had the cards

With years to burn
And years to trash
Living lies based on flash
But somehow reaching for the stars
I think we went a bit too far

Got to get back
Got to get back
I never meant to take it this far

When everything you touch turns gold
Can weigh you down
Can make you old
When metal doesn't ring the same
Reaction from inside your brain
And all those years we offered up
To gods who couldn't get enough
And though we still stay up all night
The mornings aren't quite as bright

Got to get back
Got to get back
I never meant to take it this far

And all those things we thought we'd learned
As we watched our bridges burn
While standing in the afterglow
I guess we gave them quite a show

When John Wayne caught the last train out
And Spock and Kirk have had enough
And no one's left to beam me up
Got to get back
Got to get back
I never meant to take it this far

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 دانلود تمام آلبومهای گروههای متال و راک

http://www.mp3real.ru

 

http://www.mp3real.ru

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 Arena of pleasure

 

 ترجمه آلبوم

 

 

 

 

نمی دونم دارم کجا میرم

 

اما نمی تونم برای رسیدن صبر کنم

 

فقط می دونم که دارم می رم

 

دیشب از خونه فرار کردم،برای همیشه

 

برای زندگیم می دوم

 

و حرفهایی شنیدم راجع به اینکه چی باید باشم

 

زندگی،کار،مرگ

 

من یتیم شب هستم

 

من رو ببر،دارم میام خونه

 

راهی به شوی نابودی توی سرزمین لذت

 

من رو ببر،دارم میام خونه،دنیای لذت

 

جایی که به اون تعلق دارم

 

در اوج جنونم هستم

 

جایی که گردبادها آروم نمی گیرن

 

جایی که گردبادا قطع نمی شن

 

طوفانی توی چشمامه

 

من مث جونوری که تو روحمه،نا آرومم

 

مامان ،دارم برای زندگیم می دوم

 

من رو ببر،دارم میام خونه

 

راهی به شوی نابودی توی سرزمین لذت

 

من رو ببر،دارم میام خونه،دنیای لذت

 

جایی که به اون تعلق دارم

 

شونزده ساله بودم و جایی برای رفتن نداشتم

 

تو فکر این که هفده سالگیم رو میبینم؟

 

از کابوسام فرارمی کردم

 

تو سرزمین موعود وا میستم،با آتیش خشمی که تو چشامه

 

تو تقاطع سرنوشت و آرزوهامم

 

خدایا من چی میشم؟

 

و فکرم سوختیه برای آتیشی که توم می سوزه

 

مامان،اشکاتو برای سالای از دست رفتم هدر نده،من اینجام

 

اونا مارای سمی ای هستن با نیشای دو سر

 

هرزه هایی که کارای اشتباه خودشونو می کنن

 

آدمای کر و کرمای کوری که هیچوقت نمی بینن

 

اونا پیاده روها و رخایی هستن برای شاه

 

اونا دولتی هستن با پارلمان فاحشه ها

 

می تونی فریادشونو از ماشین شهرت بشنوی ،از مرده خونه ی چارلی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 در محاصره

 

این جا ،نه"من"

 

این جا "آدم" نیز رس خویش را به یاد می آورد

 

 

 

بر لبه پرتگاه مرگ می گوید:

 

مرا دیگر چیزی نمانده است تا ببازم

 

آزادم

 

من در کنار آزادیم

 

و فردایم را در دست دارم...

 

به زودی به زندگیم گام خواهم نهاد

 

و زاده می شوم آزاد،بدون پدر و مادر

 

و برای نامم،حروفی لا جوردین بر خواهم گزید.

 

 

 

درد

 

یعنی کدبانو،بامداد،طناب لباسها را نیاویزد

 

 

دیروز هر زمان که سراغم آمد،به او گفتم:

 

-قرار ما امروز نیست،برو

 

فردا بیا!

 

 

سروها،پشت سر سربازان،

 

گلدسته هایی نگاهدارنده آسمانند از کژی.

 

پشت نرده های آهنی،

 

سربازانی می شاشند-در پناه تانک-

 

و روز پاییزی گردش طلاییش را پایان می دهد

 

در خیابانی وسیع

 

چون کلیسا پس از نیایش یکشنبه....

 

محاصره همان انتظار است

 

انتظار بر نردبانی کج،میان تندباد.

 

 

در راهی روشن از قندیل تبعید

 

چادری می بینم در گلباد

 

جنوب سرکش است در برابر باد

 

و شرق،غربی است صوفی شده

 

و غرب،آتش بس کشتگانی است که سکه صلح می زنند

 

و اما شمال،شمال دوردست

 

جغرافی یا جهتی نیست

 

همایش خدایان است!

 

به زن می گوید:"بر لبه پرتگاه منتظرم باش"

 

زن می گوید:"بیا!بیا!من خود پرتگاهم"

 

اگر باران نیستی محبوب من

 

درخت باش

 

و اگر درخت نیستی محبوب من

 

سنگ باش

 

سرشار از رطوبت

 

و اگر سنگ نیستی محبوب من

 

ماه باش

 

در رویای عروست...ماه باش

 

 

"وقتی آزاد شوم

 

می دانم که ستایش وطن

 

همچون بدگویی از وطن

 

شغلیست مثل مشاغل دیگر"

 

 

 

در انتظارت مرا یارای انتظارت نیست

 

نه می توانم داستایفسکی بخوانم

 

نه "ام کلثوم" یا "ماریا کالاس"گوش کنم

 

یا کار دیگری...

 

در انتظارت

 

عقربه های ساعت مچی ام

 

به سمت چپ می چرخد

 

به سوی زمانی که مکان ندارد

 

در انتظارت ترا انتظار نکشیدم

 

ازل را منتظر بودم.

 

 

 

در نخستین بامداد پس از این محاصره

 

دختری در پی عشقش خواهد رفت

 

با پیراهن زربفت و شلوار خاکستری

 

با روحیه ای شفاف چون زردآلو

 

در اردیبهشت ماه:امروز همه چیز از آن ماست

 

 

همه چیز،محبوب من!پس زیاد دیر نکن

 

مبادا کلاغی بر دوشم بنشیند...

 

و تو سیبی را دندان خواهی زد،در انتظار امید

 

در انتظار محبوبت که چه بسا هرگز نرسد.

 

"یا او،یا من"

 

جنگ چنین آغاز می شود

 

اما با دیداری نامنتظر به سر می رسد:

 

"من و او"

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 

دقیقا چند دقیقه نحس گذشت

 

و س چیزی شبیه فرش 500 شانه ای بود

 

که جسمت را و ادکلن مارک منس را

 

دستبندت را و س را

 

دقیقا چند دقیقه ی قبل اولین فرزندمان به گذشته پیوست

 

گذشته ام بزرگ می شود و روزی در مقابلم می ایستد

 

من اما فکر می کنم کبریت از کجا بیاورم

 

 

 

 

 

 

مجسمه های خورشیدی صبح در موزه ی انگشتان تو

 

جمع می شوند:آنها را!

 

نگاهم که می افتد

 

من را هم بردار

 

بنویس:مرگ بر ما!

 

 

 

 

 

ما یک شب به فکر فردا

 

افتادیم دست و پایمان شکست

 

تا صبح نخوابیدیم

 

ما شین ها را بی نقطه گذاشتیم

 

تا از شکایت به سکوت برسیم

 

اما یادمان نبود سکوت هم سه تا نقطه دارد.

 

 

 

میز در فکر چیدن صبحانه بود

 

اتو به لباسها می آمد و لبها پر از دندان بود

 

زمستان ورق خورد و رسید به جایی که

 

نه میزی بود و نه لباسی به کسی می آمد

 

جنگ کارگر خوبی بود

 

ما بیکار بودیم

 

ما بیکار بودیم و حالا تارهایی از ورق می خوریم و

 

-ساکت!-

 

میز دارد فکر می کند

 

و اتو انگار.....

 

انگار نه انگار!

 

 

 

 

زندگی و چیزی شبیه دسته آفتابه روی میز نهارخوری

 

داروغه ای که فکرش روی پاهایش پیچ می خورد

 

و انتظار می کشید با دستهایش

 

سیگار و لبهایش

 

در کنار منزلم که قلبم تنم را دار می زد

 

و پیچ می خوردم تا از نفس چیزی باقی بماند

 

"برای روز مبادا فکر کنید که مرده ام."

 

 

 

یک روز دست آینه از چای داغ سوخت

 

بعد ما قهر شدیم

 

حالا من یادم نمی آید چه شکلی بودم

 

و تو حق داری بدانی

 

چرا چای داغ ممنوع شده

 

"چقدر شبیه ماندیم"

 

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در جمعه نهم فروردین 1387  |
  و خودکشی غم انگیز ما عروسکها!

 

 

شروع می شود از اسم گیج من شکها

 

شبیه بازی میان کودکها

 

الاغ می گوید که سوار شو آرام

 

و باد می رقصد بر سر مترسکها

 

پلنگ صورتی از ماه می رود بالا

 

و گربه می خندد،سرد،مثل دلقکها

 

سلام موشی،گوشت کجاست؟له شده ای!

 

و جمع می شود از یک جنازه مدرکها

 

بز گر عصبانی،فرشته غمگین

 

و مرد دیوانه...تمام شکلکها

 

تو بچه ای یا نه؟!گر چه قابل فرضی

 

بدون هر اندازه برای عینکها

 

تو از بلوغ دویدی!کدام سمت جلوست؟!!!

 

که گم شدی وسط این بزرگ و کوچکها

 

الاغ می گوید که چقدر پیر شدیم

 

سقوط پنچ عمودی بادباکها

 

پلنگ صورتی و گربه و من وموشی

 

و خودکشی غم انگیز ما عروسکها!

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در جمعه نهم فروردین 1387  |
 الو سلام.....

 

 

الو سلام....هو آر یو...که عاشقم که....هلو

 

و رقص بندری مرد با زن تانگو

 

چه مسخره است فضای سپید زن در من

 

ظهور پست مدرنیسم در دل آپولو

 

بیا مست دو چشمت،عرق بریز از شرم

 

تلو عزیز،تلو عشق،شب،...،تلو،ت تلو!

 

به آسیاب،به بادی،به دیوها،به خیال

 

بگیر شمشیرت را،بزن،بزن سانچو

 

هلم بده"ماراتن"را،که خسته ام،پایان

 

دوشنبه عصر،دو سال گذشته،ساعت دو

 

دلم هدیه شده در دل محاصره ام

 

روبان آبی تو روی جعبه کادو

 

به رستوران خوش...م آمد،بله!بفرمایید

 

کدام عاشق بودن؟...نگاه کن به منو

 

زنی که گرم گرفته،سکوت سرد...و ماست

 

خوراک جوجه پاییز،نه!پرنده پلو!!

 

مرا کنار خودت تا خودت دراز بکن

 

اتل،متل که از این پای عشق بچه نشو

 

که هی بهانه نگیرم که هی ترا...هی هی...

 

بمیر چوپان...گرگ بود بره تو!

 

دو تا انار...و یک غنچه...یک دو سه تا نقطه

 

بریز در وسط من،مرا بریز یهو

 

وسط فال که بگیرم تو را...ورق بزنم

 

به واژه های قدیمی،به ترسهایی نو

 

نامیست پشت چراغی که سبز نیست مرا

 

به چپ،به راست،به زن،...به عقب...و یا به جلو

 

مرا بمنفجران در میان کلمات

 

مرا بمیر...مرا هیچ کن...و دود برو!

 

وجود داشت...ندارند...مرد نامریی

 

که حس گرفته کلاهی که بر سر پالتو

 

کسی نشسته ته خط میان غاری پیر

 

و هی تماس گرفته است با خودش...و...الو

 

له شد...!اتومبیل که له کرد ناگزیر

 

پاشید خون تازه همانجا کنار در" زیر"

 

من آرزوی مرده که بوده شدم،بله!

 

آمد اتومبیل ولی خیلی دیر

 

پنجول می کشید و کشیدم دو پاکت...

 

یک تکه عشق،فاتحه ای بر حضور هیچ

 

یک قطره آب،قمقمه خالی کویر

 

حالا تو کور می شوی از دیدن خودت

 

در موقع عبور،که دست مرا بگیر

 

گربه،سکوت،رد شدن از عرض زندگی

 

و می چکید از دهنش قطره های شیر

 

یک حس تازه مثل "میو"نه،"میو میو"

 

که جا نشد درون شما واژه های پیر

 

قلاده ای که نیست ولی هست...خودم

 

فرقی نمی کند که چه یا که...فقط اسیر

 

آهنگ جاز...و پسر و دختری جوان

 

و گربه ای که له نشده،

 

نوشابه می خوری که؟!:نه آقا نمی خورم!

 

من هیچ وقت مثل شما جا نمی خورم!

 

حتی اگر که قصه مرا بریزد به هم

 

و نقشها عوض شود...و نوشته ام

 

تصمیم خویش را بنگیرد،مردد است!

 

نوشابه؟!:نه!برای گلویم کمی بد است

 

خانم شما قرار نبوده که دست رد...

 

نوشابه خورده می شود و بعد تا ابد

 

باید به عقد دایم آقای،نه،چرا

 

باید که طبق نقشه قبلی در انتها

 

یک اتفاق خوب بیفتد که تا بحال

 

خواننده فکر کرده در عالم خیال

 

نوشابه می خوری؟بدو دختر قبول کن

 

این داستان خراب شده خیلی مزخرف است

 

زن...عکس محو!...پشت نوشابه سیاه!

 

لبخند خیس مرد ،گاه گاه

…………………………………….

 

برای دفعه آخر کمی بیا به عقب

 

به چشمهای صمیمی،لبان بی رژ لب

 

شروع قصه همین بود:پنجره وا شد

 

و بی نهایت دیوار،باقی مطلب

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در جمعه نهم فروردین 1387  |
 می رفت.....

 

تو آمدی که بگویی،اگر...اگر می رفت...

 

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

 

تو آمدی و زل زدی چنان به پوچی من

 

که داشت حوصله انتظار سر می رفت!!

 

تو آمدی و کسی گوشه غزل هی با

 

ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

 

تو آمدی،کلماتی که ساخته بودم من

 

شبیه صابون،از دست شعر در می رفت

 

از اینکه آمده...تا بیشتر پشیمان بود

 

از اینکه آمده تا...هر چه بیشتر می رفت!

 

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه...ولی

 

به گوش من و تو این حرفها مگر می رفت!

 

تو آمدی که بگویی...به گریه افتادی

 

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت.

...............................................

 

تمام شعر تقدیم آنکه باران شد

 

کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد

 

زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد

 

اگر که عشق دلیل سقوط انسان شد

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در جمعه نهم فروردین 1387  |
 

 

حالا برقص،رقص،...،در آغوش من

 

من مرد می شوم و تو مانند زن برقص

 

دست مرا بگیر که گم می کنم ترا

 

در تن،تنم،تنت،...،تتتن،تتن،تتن برقص

 

من شعر می شوم که بگردم دور تو

 

حالا بیا جلوی همین انجمن برقص

 

چیزی مهم نبود،مهم نیست،جز خودت

 

که اولا،که ثانیا،که ثالثا برقص

 

از خود شروع کن وسط بازوان من

 

تا انفجار لحظه بیخود شدن برقص

 

بالا بیاور این همه عشق سپید را

 

حالا سیاه مست بشو در لجن برقص

 

بر روی ریلهای غم انگیز خود کشی

 

با سوتهای پر هیجان ترن برقص

 

...................................

 

رقصیدن از میان لباس عروس

 

شاعر بلند شو...و میان کفن برقص

|+| نوشته شده توسط saman mohammadpour در جمعه نهم فروردین 1387  |
 
 
بالا