


الو سلام....هو آر یو...که عاشقم که....هلو
و رقص بندری مرد با زن تانگو
چه مسخره است فضای سپید زن در من
ظهور پست مدرنیسم در دل آپولو
بیا مست دو چشمت،عرق بریز از شرم
تلو عزیز،تلو عشق،شب،...،تلو،ت تلو!
به آسیاب،به بادی،به دیوها،به خیال
بگیر شمشیرت را،بزن،بزن سانچو
هلم بده"ماراتن"را،که خسته ام،پایان
دوشنبه عصر،دو سال گذشته،ساعت دو
دلم هدیه شده در دل محاصره ام
روبان آبی تو روی جعبه کادو
به رستوران خوش...م آمد،بله!بفرمایید
کدام عاشق بودن؟...نگاه کن به منو
زنی که گرم گرفته،سکوت سرد...و ماست
خوراک جوجه پاییز،نه!پرنده پلو!!
مرا کنار خودت تا خودت دراز بکن
اتل،متل که از این پای عشق بچه نشو
که هی بهانه نگیرم که هی ترا...هی هی...
بمیر چوپان...گرگ بود بره تو!
دو تا انار...و یک غنچه...یک دو سه تا نقطه
بریز در وسط من،مرا بریز یهو
وسط فال که بگیرم تو را...ورق بزنم
به واژه های قدیمی،به ترسهایی نو
نامیست پشت چراغی که سبز نیست مرا
به چپ،به راست،به زن،...به عقب...و یا به جلو
مرا بمنفجران در میان کلمات
مرا بمیر...مرا هیچ کن...و دود برو!
وجود داشت...ندارند...مرد نامریی
که حس گرفته کلاهی که بر سر پالتو
کسی نشسته ته خط میان غاری پیر
و هی تماس گرفته است با خودش...و...الو
له شد...!اتومبیل که له کرد ناگزیر
پاشید خون تازه همانجا کنار در" زیر"
من آرزوی مرده که بوده شدم،بله!
آمد اتومبیل ولی خیلی دیر
پنجول می کشید و کشیدم دو پاکت...
یک تکه عشق،فاتحه ای بر حضور هیچ
یک قطره آب،قمقمه خالی کویر
حالا تو کور می شوی از دیدن خودت
در موقع عبور،که دست مرا بگیر
گربه،سکوت،رد شدن از عرض زندگی
و می چکید از دهنش قطره های شیر
یک حس تازه مثل "میو"نه،"میو میو"
که جا نشد درون شما واژه های پیر
قلاده ای که نیست ولی هست...خودم
فرقی نمی کند که چه یا که...فقط اسیر
آهنگ جاز...و پسر و دختری جوان
و گربه ای که له نشده،
نوشابه می خوری که؟!:نه آقا نمی خورم!
من هیچ وقت مثل شما جا نمی خورم!
حتی اگر که قصه مرا بریزد به هم
و نقشها عوض شود...و نوشته ام
تصمیم خویش را بنگیرد،مردد است!
نوشابه؟!:نه!برای گلویم کمی بد است
خانم شما قرار نبوده که دست رد...
نوشابه خورده می شود و بعد تا ابد
باید به عقد دایم آقای،نه،چرا
باید که طبق نقشه قبلی در انتها
یک اتفاق خوب بیفتد که تا بحال
خواننده فکر کرده در عالم خیال
نوشابه می خوری؟بدو دختر قبول کن
این داستان خراب شده خیلی مزخرف است
زن...عکس محو!...پشت نوشابه سیاه!
لبخند خیس مرد ،گاه گاه
…………………………………….
برای دفعه آخر کمی بیا به عقب
به چشمهای صمیمی،لبان بی رژ لب
شروع قصه همین بود:پنجره وا شد
و بی نهایت دیوار،باقی مطلب